تبليغاتX
گـــــور آرزوها



گـــــــور آرزوهـا


گـــــور آرزوها

 

 

 

 

سلام

تا حالا تو این وبلاگ اینجوری ننوشته بودم. منظورم اینه همیشه دلتنگیهامو فقط به زبان شعر مینوشتم...

راستش این پست ، آخرین پستمه. خیلی خسته شدم از این وبلاگ تیره و سیاه . دیگه حال و حوصله اینترنت و وبلاگ و نوشتن رو ندارم.  فقط میخواستم از دوستانی که (البته دوستان که چه عرض کنم، همون یکی دو تا دوستی که هر وقت حال میکردن ، بهم نظر میدادن) بابت همدلی هاشون ازشون تشکر کنم و ازشون خواهش کنم منو ببخشن و حلالم کنن ...

آخه خیلی اذیت شدن و ازم دل خوشی ندارن...

از این وبلاگ خیلی خاطره دارم و خاطراتشو فراموش نمیکنم.

براتون آرزوی سلامتی و موفقیت میکنم. خدا رو هیچوقت فراموش نکنین ...

التماس دعا

خدانگهدار همتون...

 

 

+نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت23:22توسط Abbas | |

 

            

              یک  ۱۰ شهریور دیگه هم اومد و رفت ...

         تولـدم مبارک ...

        

             

تکرار می کنیم ترانه های غربت و دل تنگی را،
چنان که مادران دل تسلیم سرنوشت
لالایی های آمیخته به غم تنهایی خود را
در سرگیجه ی گهواره های خستگی می تنند.
در این جهان رفت و آمدهای آشوب،
کودکی است بیدار که آوارگی را
چون خوابی پر هول و تکان از کابوس هر شب
چشم بسته می پاید...

                  

 

غروب شهر فاروج  ۲۸/۵/۱۳۸۸  ساعت  ۷:۳۰pm  

 

 

مثل کودکی تشنه محبت تو ام.

مثل بیدی در چنگال طوفان بی مهری اسیرم.

 من خودم را گم کرده ام. بیا و پیدایم کن. مانند کویری تشنه بارانم.

حال عجیبی دارم.

 نمیدانم آیا روزی این عطش جانکاه من برای رسیدن به تو به پایان خواهد رسید؟ 

چقدر محتاج کنار تو بودنم. چقدر برای زیارت چشمهایت روز شماری کرده ام. تمام دعاهایم برای لمس دستهای توست و تمام اشکهایم برای نگاه مهربان تو ...

  

 

هوای دلم بارانی است و آسمان ذهنم کبود.

 یاسهای زرد از بی پناهی من آگاهند و قطره های باران از دل دردمندم خبر دارند.

بغض در گلویم به زنجیر کشیده شده و من به روشنی میدانم که زندگی، رنگ آبی و آرامش خود را از دست داده است. آینده پر است از اشک و آه ، حسرت و انتظار. صفحه دلم در آرزوی یک نگاه خواهند ماند و طوفان هیچ نگاهی، زندگی را زیبا نخواهد کرد.

 دستهایم را می گشایم. پنجره ذهن من رو به کوچه ای باز است که حتی خاطره ها هم از آنجا رفته اند... 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت23:57توسط Abbas | |

 

 

 

 

دلم گرفته، دلم عجیب گرفته...

مثل روزهای بارانی...

به حرمت تمام خاطره هایت اشک میریزم و برای درخشش چشمهایت دعا میکنم. مثل تمام لحظه های پر از سکوت سر بر زانو می نهم و یاد لبخند محزونت بغض میکنم.

آری مثل همه ساعتهای بی کسی چشم به آسمان میدوزم تا شاید نگاهم کنی و شاید از این غربت جانکاه نجاتم دهی. شاید دستم را بگیری و مرا به سرچشمه روشنایی برسانی. شاید... نه از تو انتظار هیچ محبتی ندارم چون در مهر و دوستی به اوج رسیده ای. حس میکنم رفته ای تا فراموش کنی، رفته ای تا میثاقها را از خاطر ببری، اما من به همان حرف آخرت دلخوشم.

من درد میکشم.

من میخواهم کسی از خواب گران و کابوس هولناک جدایم سازد، ولی مهربانی نیست. درد واژه نیست، نام دیگر من است. من چگونه خویش را صدا کنم؟ آیا هنوز محبتی هست؟ 

   

 

 

ساری ۱۱/۲/۱۳۸۸

 

آیا تا به حال در بیابان حادثه ها تنها رها شده ای؟

آیا در طوفان دلتنگیها بی یاور مانده ای؟

 آیا در شب ترسناک نفرتها تنها مانده ای؟

ای کاش هیچ کدام از اینها را تجربه نکرده باشی. ثانیه های بی کسی خیلی دیر میگذرند. روزهای تنهایی و ساعتهای اشک و آه و لحظه های بی همدردی مثل آتش به تمام انسان سرایت میکند و گلخانه کوچک احساس را به خاکستر مبدل میسازد. آری زندگی خالی از محبت و لبخند برای روح های سرشار از رنج و تنهایی، برای دلهای پر از درد، مرگ آور است...

 

 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت0:25توسط Abbas |

                    

                                               

هر کسی آمد مرا در خویش پیدا کرد ورفت در نگاهم بی کسی را یک معما کرد ورفت

با کلید خستگی درهای حسرت را باز کرد و رفت

تکه های قلب خود را نذر فردا کرد و رفت فکرهای پخته اش را پشت افکارم جا گذاشت .

نسخه های.... بی کسی را بازامضاء کردورفت

در نگاهش کینه های کهنه اش را غرق دریا کردو رفت

دستهایش را پر از باران احساسم نمود و آسمان را در نگاه خاک معنا کرد ورفت

 

 

 

می خواهم از تو بنویسم برای تو که در تمام لحظاتم وجود داری. خنده هایم برای توست.

با تو بودن مرا شاد می کند وبی تو بودن مرا گریان.

تو با من هستی در حالی که در کنارم نیستی.

 تو با منی چون در قلب منی قلبم را با دنیا عوض نمی کنم چون تو در آنی و من تنها تو را دوست دارم که سبزی مانند بهار استواری مانند کوه لطیفی مانند گل و روانی همچون دریا.

 

 

+نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت21:43توسط Abbas |

 

دست نگهدارید

ورق نزنید

بنگرید به این صفحه

به واقعه ای که در این روز

شبی که این صفحه مثل دلم از همه عالم سیاه شد

میلاد اشعارم همه در این هنگامه است

اینجا بود، غم خودنمایی کرد

کم کم پا گرفت تا حالا کوه شد

در منتهای جان دلم

این آخرین حرفها بود.

در این اینجا شور و نشاط دفن شده

من در مرز تکرار دفن شدم

زندگی، امشب نغمه و آهنگ هبوط سرائید

اینجا پری به جا مانده از پرواز امید پیداست

شب یلدا لحظه ای از این شب است

شب رفتنش و بی او ماندنم

رفتنی که باور نه ...

بلکه حقیقت تلخیست

+نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت17:27توسط Abbas |

 

گاه یه ترانه

یه صحنه و ...

یا بویی خوش

خاطره ای را زنده میکند و ...

معمولا چشم وقتی اشک میریزد که

چیزی را از دست دهد و یا ...

رنگ نیستی بگیرد

پس چرا

چرا وقتی خاطره ای زنده میشود

قطره های اشک

از چشم ها سرازیر میشود ...

 

 

+نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت23:24توسط Abbas |

 

روزی کاری که کس نکرد و ندید میکنم

پروازی که هیچ مرغی از قفس نپرید میکنم

شبی خاموش، پاورچین و شتابان از اینجا می گریزم

خود را میان این عاشق کشها، ناپدید میکنم

میروم از زندان زادگاهم دل میکنم از دلبستگیها

خود را به جرم تنهایی به غربت تبعید میکنم

قسم به خدا اینجا را برای همیشه ترک میکنم

فکر نکنید، دلگیرم و دارم تهدید میکنم

میروم دور دور تا جایی که نام و نشانم گم شود

بازگشت به شهر و دیارم را بعید میکنم

انقدر در تبعیدگاه میمانم تا اهل آنجا شوم

من این دل را در حسرت دیارم شهید میکنم ...

 

+نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت22:27توسط Abbas |

 

داشتم تکیه دادن به تو را میکردم عادت

با تو بودن و از تو گفتن را نامیدم عبادت

گفتم تو فرشته نجاتی، از آسمان آمده ای

لحظه به لحظه شکر میکردم از خدایت

روزهای قشنگ دوستی به سرعت میگذشت و ...

من مغروز از داشتنت دل را خوش میکردم از رضایت

روزی تو رفتی و تمام آرزوهایم بر سرم ریخت

بعد از آن واقعه به سرم نبردم حتی روزی، راحت

روزها هفته و ماه شد تو نیامدی

هنوز در انتظارم تا تسلسل عاشقی را کنم عادت

باور ندارم حرف مردم را که گویند صبوری

تو دیگر از پا افتاده ای اما پر از غروری

فاش کرده ای، تو خسته شدی و عهد را شکستی

به تو حق میدم چون که واقعا مجبوری ...

 

+نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت21:16توسط Abbas |

 

 

 

ای گل تازه که بویی ز وفا نیست تو را

خبر از سرزنش خار و جفا نیست تو را

ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست تو را

تا اسیر غم خود را چرا نیست تورا

جان من سنگدلی دل به تو داد غلطست

رفت اولاست زکوی تو ستادن غلطست

تو نه آنی که غم عاشق زارت باشم

دیگری جز تو مرا اینهمه آزار نکرد

آنچه کردی تو به من هیچ ستمکار نکرد

بشنو پند و مکن قصد دل آزردن خویش

ورنه بسیار پشیمان شوی از کرده خویش

              

 

+نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت18:22توسط Abbas |

 

 

کاروان رویا فقط برای دو دقیقه ایستاد

داستان قلبهای ما فقط دو دقیقه طول کشید

و بعد تو را خودت رو رفتی و من راه خودمو ...

                        

قلبت میدونه

و همینطور قلب من

که راههای ما از هم جدا میشوند .

گر چه از هم خیلی دور میشویم

ولی از خاطراتم بیرون نمیروی

هیچوقت نگو خداحافظ

نگو خداحافظ ...

همه خوشی های زندگیم یواش یواش رفتند

فقط غصه هست که از رفتن امتناع میکنه

سعی کردم با خندیدن فراموشش کنم

ولی قلبم نتونست آرامش پیدا کنه

آیا اینها اشک هستند یا خاکسترند ؟

فقط آتشی هستند که از چشمهایم رها میشوند

نگو خداحافظ ...

روزها می آیند . روزها میروند

ولی روز غم و غصه اینجا موندگاره

سایه غم خیلی عمیقه

زمان خیلی زیادی میخواد تا کمرنگ شه

چه کسی میدونه که چی به سرم میاد ؟

چه کسی میدونه که چی رو باید تحمل کنم ؟

هیچوقت نگو خداحافظ

نگو خداحافظ ...

 

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت17:24توسط Abbas |

  

    

 

 

گـــور آرزوها ...

گور آرزوها قصه‌‌ي جدايي من از باران است.
قصه‌ي شمع‌ها و پنجره‌هاي گريان اتاقم
.
قصه‌ي دور شدن از يك فرشته، كه ديگر نيست
.
قصه‌ي پاييز و زمستان، باران و برف
.
مي‌دانم كه بالاي ابرها هم باران مي‌بارد
.
سوگند خواهم خورد تا آخرين لحظه‌ي مرگم،

حرمت شمع‌ها را خواهم داشت
.
اما نفرين مي‌كنم، آدم‌هايي كه سوگند‌شان را فراموش كردند
...
گور آرزوها خودش در روز تولد به گور خواهد خوابید ،

اما دوست دارد قبل از مرگ، لذت اشك را تجربه كند

 

 

                             

 

        در نگاه کسی که پرواز را نمیفهمد هر چه بیشتر اوج بگیری کوچکتر میشوی

                                                                                

 

 

+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت18:22توسط Abbas |

 

                                      

 

تجــــــــــــــــــربه   

هيچوقت از دوست داشتن انصراف نده...  حتي اگه کسي بهت دروغ    گفت بازم بهش فرصت بده...عشق رو تجربه کن... حتي اگر توش شکست بخوري ... اينو بدون که اگه کسي وارد زندگيت شد و گذاشت رفت ...علاوه بر اينکه خاطره بجا ميزاره... مي تونه يه تجربه هم بجا بزاره

                                                                               

 

                    

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت2:30توسط Abbas |